رضا قليخان هدايت

122

مجمع الفصحاء ( فارسي )

آنكه اين گريهء من در غم اوست * گريه را آب روان پندارد * * * دانى از چيستم چنين مفلس * خودفروشى ز من نمىآيد * * * بلرزم چون كه ياد آرم ز ياران * چو گنجشكى كه تر گردد ز باران چنانم با رفيقان در ره عشق * كه مورى لنگ با چابك‌سواران بزارى در رهش افتاده بودم * سحرگه آن قرار بىقراران ز من بگذشت چون باد بهارى * مرا بگذاشت چون ابر بهاران از كوچهء عشق ره به در نيست * اين وادى حيرت است و حرمان در سينه نهان هزار دوزخ * در ديده عيان هزار عمان من يونسم و زمانه ماهى * من يوسف و روزگار زندان روزى كه چو ما شوى بدانى * كاين عشق چرا نماند پنهان ساقىنامه شبى گفتم آن پير ميخانه را * همان از خود و خلق بيگانه را كه ما را بهشت برين آرزوست * خداى زمان و زمين آرزوست برآشفت و گفت اى نه در خورد من * نخواهى رسيدن تو در گرد من بهشت برين خاطر شاد ماست * خداى غنى طبع آزاد ماست شبى غرقه بودم درين بحر ژرف * به هر باب مىكردم انديشه صرف شنيدم ز طاس فلك اين طنين * كه بيهوده تا چند پويى چنين مكن فكر در كار اين روزگار * كه اين بحر بىبن ندارد كنار تو گر آهنى روزگار آتش است * و گر آتشى آب آتش‌كش است از آن دست از اين جهان داشتم * كه در خود جهانى نهان داشتم زمينم تن ناتوان من است * روانم بلندآسمان من است تو را ديده تنگ است از آن من كمم * و گرنه فزون‌تر ازين عالمم